به گزارش تحریریه، مرکز پژوهشهای «الجزیره»، در گزارشی به قلم «فاطمه الصمادی»، تحلیلگر اردنی آورده است: نمیتوان توافق پایان جنگ میان آمریکا و جمهوری اسلامی ایران را تنها به عنوان یک راهحل تحلیل کرد که به درگیری نظامی مستقیم پایان داد، بلکه باید آن را در چارچوب گستردهای که به شکلگیری دوباره ماهیت تنش در منطقه خاورمیانه مربوط است، تحلیل کرد. مشخص است که بیانیهای که از سوی شورای امنیت ملی ایران منتشر شد، به این توافق به عنوان راهی برای رهایی از جنگ نگاه نکرد، بلکه این توافق را به عنوان نتیجه روند برتری و تحمیل اراده سیاسی و نظامی بر دشمن عنوان کرده است. این رویکرد پیامهای ژرفی فراتر از الفاظ آن دارد و تلاشی برای تثبیت روایت رسمی است که وعده میدهد آنچه رخ داد، بیانگر عقبنشینی ایران نیست، بلکه انتقال از مرحله درگیری آشکار به مرحلهای پیچیدهتر و کمهیاهوتر است.
این توافق بیانگر یک تحول اساسی در فهم جنگ است. چندین دهه، تنش ایران با آمریکا و رژیم اسرائیل در منطقه خاکستری در جریان بود؛ به طوری که تحریمها، جنگهای نیابتی، ترورها، عملیات سایبری و فشارهای سیاسی اعمال میشد، بدون اینکه به درگیری فراگیر منجر شود. اما جنگ اخیر این تنش را از منطقه خاکستری به فضای تنشهای سازماندهیشده منتقل کرد؛ به طوری که این درگیریها ساختار نظامی، اقتصاد جهانی، گذرگاههای دریایی، قدرت فناوری و شبکههای شناختی جنگ مدرن را نیز دربر گرفت.
آمریکا بر اساس یک فرضیه آشکار وارد جنگ شد و احساس میکرد با هدف قرار دادن رهبری و فرماندهان نظامی در ایران و ایجاد خلأ راهبردی، تهران شرطهای جدید آمریکا درباره برنامه هستهای، زرادخانههای موشکی و نفوذ منطقهای خود را خواهد پذیرفت و در نهایت تسلیم خواهد شد. اما این جنگ به سرعت نشان داد فرضیههای آمریکا با ماهیت قدرت ایران هماهنگ نیست. ایران با هدف تحقق پیروزی نظامی مستقیم وارد جنگ نشد، بلکه این کشور با هدف جلوگیری از پیروزی سرنوشتساز دشمنان خود به نبرد وارد شد. این یک موضوع اساسی است؛ زیرا جلوگیری از شکست در جنگهای نابرابر همان اثرات پیروزی در جنگ را دارد.
ایران در این جنگ ثابت کرد مفهوم بازدارندگی دیگر بر حجم قدرت نظامی استوار نیست، بلکه این مفهوم بر توانایی تحمل ضربه نخست، طولانی کردن زمان درگیری و افزایش هزینههای دشمن استوار است. این موضوع، چگونگی توانایی ایران برای تبدیل برنامه آمریکا برای یک جنگ برقآسا به جنگی فرسایشی را قابل تحلیل کرده است؛ به طوری که گذر زمان و ادامهدار شدن جنگ، بیشتر از اینکه ایران را آزار دهد، آمریکا را آزار میداد.
تنگه هرمز و قدرت ژئوپلتیکی
تحلیلگر اردنیتبار نوشت: یکی از مهمترین تحولاتی که این جنگ آشکار کرد، مربوط به عرصه دریایی و به ویژه تنگه هرمز بود. طی تاریخ، به تنگه هرمز به عنوان نقطه ضعف ایران نگاه میشد؛ زیرا اقتصاد ایران تنها در نقل و انتقال انرژی به آن تکیه میکرد. اما این جنگ بار دیگر سبب بازتعریف این منطقه جغرافیایی به عنوان منشأ قدرت ایران شد که ایران از طریق آن میتواند بازارهای جهانی را به بخشی از میدانهای نبرد تبدیل کند.
یکی از مهمترین پیامهای توافق نیز در این موضوع نهفته است. یکی از بندهای توافق مربوط به رفع کامل و فوری محاصره دریایی از ایران است. این تنها یک اقدام انسانی یا سیاسی نیست، بلکه اعترافی عملی است که نشان میدهد هزینه ادامه فشار دریایی فراتر از قدرت تحمل آمریکا است. تنگه هرمز از یک گذرگاه انتقال انرژی به یک ابزار بازدارندگی حاکمیتی تبدیل شده است و تعطیلی موقت آن میتواند شوکهای اقتصادی جهانی به همراه داشته باشد.
در عرصه نظامی هم جنگ تحول بسیار عمیقی را درباره ماهیت قدرت نشان داد. در دکترین جدید آمریکا، برتری نظامی بر داشتن «اشراف کامل» بر میدان نبرد استوار است؛ به گونهای که بتواند بهزودی تهدیدها را شناسایی، تحلیل و از آنها جلوگیری کند. این توانایی بر شبکه گستردهای از رادارها، سامانههای هشدار سریع و سامانههایی مانند ثاد و رادارهای مرتبط با آن استوار است. اما هدفگیری این سامانهها از سوی ایران در دوران جنگ، تنها به منزله هدف قرار دادن اهداف فناورانه نبود، بلکه به منزله هدف قرار گرفتن ستون قدرت اشراف آمریکا بود.
دیگر جنگ حول محور ویرانسازی پایگاهها یا موشکها نمیگردد، بلکه حول محور تعطیل کردن قدرت دشمن در پیشبینیها و تصمیمگیریها میگردد. در اینجاست که مفهوم بازدارندگی تغییر میکند و به جای آنکه بر قدرت آتش استوار باشد، بر بغرنج کردن شبکه، تعطیلی اطلاعات و کاهش قطعیت در عملیات استوار میشود. این تحول نشان داد ایران برای همانند شدن با آمریکا در حجم قدرت سنتی تلاش نمیکند، بلکه تلاش میکند مراکز و زیرساختهای حساس را هدف قرار دهد. این کشور طبق منطقی متفاوت که معتقد به تعطیلی شبکهها به جای ویرانی ارتش است، حرکت میکند.
جنگ رمضان؛ آزمونی برای توان نظام در حفظ انسجام
مرکز پژوهشهای الجزیره نوشت: جنگ تنها در خارج نبود، بلکه در داخل هم بود. در شرایط نبود رهبران و فرماندهان عالیرتبه و وارد شدن ایران به شرایط بسیار حساس، جنگ به آزمونی مستقیم برای توان نظام در حفظ انسجام نهادها تبدیل شد. در اینجا، جنگ با مسئله جانشینی سیاسی تلاقی میکند. قانون اساسی ایران، طبق اصل ۱۱۱، چارچوبی برای مدیریت خلأ رهبری ارائه میدهد، اما چالش واقعی نه در متن قانونی، بلکه در محیط سیاسی و امنیتی بود که این گذار در آن رخ داد. در چنین شرایطی، اولویت نظام تشکیل دوباره سیاست نیست، بلکه مربوط به ایجاد تداوم است و ایران از این مرحله عبور کرده است.
توافق را میتوان به عنوان ابزاری برای کاهش فشار خارجی و ایجاد فضایی برای رهبری جدید ایران جهت تنظیم مجدد بسیاری از امور در داخل کشور تحلیل کرد. بنابراین، آتشبس نه تنها یک ضرورت میدانی، بلکه یک ضرورت ساختاری برای حفظ انسجام در شرایط پس از یک مرحله انتقالی بسیار حساس است.
لبنان؛ روح ایران
تحلیلگر اردنی نوشت: حضور لبنان در توافق بیانگر بعد راهبردی بسیار پراهمیتی است. ارتباط دادن آتشبس در جبهه لبنان و تعلیق مذاکرات پس از حمله رژیم اسرائیل به جنوب بیروت نشان میدهد که مفهوم «وحده الساحات» تنها یک شعار خودجوش نیست، بلکه این مفهوم به یک دکترین امنیتی و عملی تبدیل شده است.
لبنان در اینجا تنها یک همپیمان یا میدان حمایت نیست، بلکه امتداد امنیت ملی ایران است. حضور لبنان در توافق یک بخش سیاسی گذرا نبود، بلکه بیانگر جایگاه بالای آن در درون دکترین امنیتی جدید ایران است. در متن توافق به طور مستقیم میان پایان دادن به جنگ و پایان دادن به عملیات نظامی در همه جبههها، از جمله جبهه لبنان، ارتباط برقرار شده است. این نشان میدهد ایران به لبنان به عنوان بخش اصلی سیستم بازدارندگی امنیتی و نه تنها میدان حمایت یا امتداد سیاسی محور مقاومت نگاه میکند.
این محور سیاسی بسیار پراهمیت است؛ زیرا بیانگر تحولی در اندیشه راهبردی ایران از مفهوم عمق استراتژیک به مفهوم دفاع پیشرفته است. اکنون لبنان به بخش مهمی از ساختار امنیت ملی ایران تبدیل شده است که هر گونه لطمه زدن به آن، از نگاه ایران، به عنوان هدفگیری مستقیم معادله بازدارندگی ایران است. هدف قرار گرفتن ضاحیه جنوبی بیروت از نگاه ایران به منزله یک تحول میدانی محدود نیست، بلکه به منزله نادیده گرفتن خط قرمز راهبردی است.
تعلیق مذاکرات و بالا بردن سطح آمادگی نظامی پیامی بود که محتوای آن این است که نمیتوان میدان مذاکرات را از میدان نبرد جدا در نظر گرفت و آمریکا و رژیم اسرائیل نمیتوانند از لبنان به عنوان میدانی جدا از محاسبات بزرگ جنگ استفاده کنند.
از این زاویه، مشخص میشود که لبنان یکی از مهمترین عناوین «وحده الساحات» است که جنگ اخیر آن را به طور قابل ملاحظهای به میدان عمل تبدیل کرده است. تهران نیز به هرگونه هدف قرار گرفتن لبنان به عنوان بخشی از درگیری فراگیر در جبهههای مختلف نگاه میکند؛ به طوری که احتمال دارد هر جبههای به نقطه اشتعال اصلی تبدیل شود که در روند کلی جنگ تأثیرگذار است.
لبنان در این معادله بازدارندگی میتواند از طریق قدرت گشایش جبهههای گسترده در شمال فلسطین اشغالی، یک بازدارندگی مستقیم علیه رژیم اسرائیل ایجاد کند و با آمادگی همیشگی، این رژیم را فرسوده سازد. تقسیم جنگ از نظر جغرافیایی سبب میشود دامنه درگیری تنها در داخل ایران نباشد، بلکه در شبکههایی که با هم ارتباط دارند توزیع شود.
از این رو، لبنان در محاسبات ایران فراتر از یک برگ برنده در مذاکرات است، بلکه این کشور بخشی از ساختار قدرت تهران است. واشنگتن هم با قرار دادن جبهه لبنان در چارچوب توافق آتشبس، این موضوع را درک کرد که هرگونه تلاشی برای جدا کردن جبههها در تفاهمهای بزرگ امکانپذیر نیست.
ایران معادله جدیدی را تحمیل کرد که نشان داد امنیت منطقهای کشورها با هم ارتباط دارد و هدف قرار گرفتن یکی از حلقههای محور مقاومت سبب میشود دیگر حلقهها فعال شوند.
پایان/













نظر شما